رفتن رسيدن است

برای رسیدن راهی به جز رفتن نیست

ادیت شد !

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢٠ توسط Omidp نظرات () |

 

 ادیت شد !

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۱٢ توسط Omidp نظرات () |

سیگاری روشن میکنم و زل می زنم به عکست !

به لبخندت که زندگی را یادآور است و لبخند را نصیبم میکند !

به چشمانت ! که  زلالند !

به دستانت ! که میدانم هر گاه در حال سقوط باشم ! دستانم را میگیرند!!!

و فکر میکنم !

فکر میکنم که چقدر صاحب این عکس را دوست دارم !

فکر میکنم که من پیشتر ها چگونه بی او زندگی می کرده ام !

 که چگونه میتوانستم حسم را پنهان کنم !

صدایت در گوشم می پیچد !

وقتی صدایم میکنی !

وقتی برایم میخوانی ! و باشیطنت سعی میکنی مرا بخندانی !

وقتی برایم کتاب میخوانی ! و من در میان کلماتت غرق میشوم !

وقتی زندگی کردن را یادم میدهی !

و ناگهان تنم می لرزد !  چشمانم پر می شوند ! و یادم می آید که دستانم خالی اند !

یادم می آید که حق ندارم بجنگم ! یادم می آید که آمده ام تا آرامش داشته باشی!

تا دردهایت را کم کنم ! نه آنکه خود دردی شوم ! و تو را وادار به جنگ طولانی کنم !

سیگارم سوخته است ! و من فقط یک پک زده ام !

نوشتن از تو ! برای منی که اسیر جملات کوتاه و تکراری ام سخت است !

هنوز هم لبخند میزنی !

و چشمانت ........

این نوشته ناتمام است !!!!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٥ توسط Omidp نظرات () |


Design By : Night Skin