رفتن رسيدن است
برای رسیدن راهی به جز رفتن نیست
سیگاری روشن میکنم و زل می زنم به عکست ! به لبخندت که زندگی را یادآور است و لبخند را نصیبم میکند ! به چشمانت ! که زلالند ! به دستانت ! که میدانم هر گاه در حال سقوط باشم ! دستانم را میگیرند!!! و فکر میکنم ! فکر میکنم که چقدر صاحب این عکس را دوست دارم ! فکر میکنم که من پیشتر ها چگونه بی او زندگی می کرده ام ! که چگونه میتوانستم حسم را پنهان کنم ! صدایت در گوشم می پیچد ! وقتی صدایم میکنی ! وقتی برایم میخوانی ! و باشیطنت سعی میکنی مرا بخندانی ! وقتی برایم کتاب میخوانی ! و من در میان کلماتت غرق میشوم ! وقتی زندگی کردن را یادم میدهی ! و ناگهان تنم می لرزد ! چشمانم پر می شوند ! و یادم می آید که دستانم خالی اند ! یادم می آید که حق ندارم بجنگم ! یادم می آید که آمده ام تا آرامش داشته باشی! تا دردهایت را کم کنم ! نه آنکه خود دردی شوم ! و تو را وادار به جنگ طولانی کنم ! سیگارم سوخته است ! و من فقط یک پک زده ام ! نوشتن از تو ! برای منی که اسیر جملات کوتاه و تکراری ام سخت است ! هنوز هم لبخند میزنی ! و چشمانت ........ این نوشته ناتمام است !!!!
| Design By : Night Skin |
