رفتن رسيدن است
برای رسیدن راهی به جز رفتن نیست
---- می بازم! روح ! ---- حرف می زنی ! حرف می زنی !!!! وقتی آدم ها کارشان به جایی میرسد که دلشان برای چیزهای کوچک تنگ می شود ! آن وقت توان مقابله با چیزهای بزرگتر را از دست میدهند ! چیزهایی که شاید دیگران حتی یادشان هم نیاید که دارند ! گاهی دلت برای یک راه رفتن ساده ! تنگ میشود ! گاهی دلت تنگ می شود برای اینکه دست هایت را بگذاری در جیبت و راه بروی ! گاهی دلت برای بالا رفتن از پل عابر تنگ میشود ! گاهی حتی دلت برای پریدن از جوی آب هم ........ ! من هم این روزها ! البته این روزها که نه ! سال هاست ! دلم برای چیزهای کوچک تنگ می شود ! و توان مقابله با چیزهای بزرگ را از دست داده ام ! دغدغه های زندگیم کوچک شده اند ! و خودم .........! وقتی با همه ی زندگیت ! از ارتفاعی سقوط میکنی ! بعدش باید خورده های خیلی چیزها را جمع کنی ! نتیجه اینکه ! خودت می مانی روی دست خودت ! پ.ن : دلم عاشقانه ی بلند میخواهد !
کلمات!
واژگان!
تهی می شوم از همه چیز!!!
همه کس!!!
فقط تو می مانی در برهوت دلم!!!
----
بی تو سهم چشمانم ابر است و باران!!!
لحظه های بی تو!!!
مرا به وحشت وا می دارند!!!
و ...!
تمام هست ها را !
آسمان را خالی می کنم از هر چه!
تا پرنده شوی و پرواز کنی بر بلندی ها!!!
در قحطی واژگان تو ترانه ای!
در پاکی نگاهت شیطان هم فرشته می شود!!
در کلامت خدا موج می زند!!!
پیشتر از آنکه دوست داشتنی باشی مقدسی!!!
و
دیوانه!!!
حقیقتی انکار ناپذیر!
و
حضوری همیشگی!
صدایت بیش از کلمات در وجودم رخنه می کند!
و با حرف زدن با تو کلام من اجازه می یابد تا به
حد کافی ملایم و مجنون شود!!!
و من مینویسم از تو!!!
از تویی که منی!!
تا جبران کنم ! جبران ناپذیرها را !!!
و
............
........
......
...
..
.
سرت را بلند میکنی !!! کسی نیست!!!
سکوت می کنی !!!
سرت را بالا می آوری!!!
اطرافت پر از آدم است !!!
| Design By : Night Skin |
